تبلیغات
میثــــــــــاق باشهدا

چادرمن

همراهان دوست داشتنی وبلاگ 

کانال تلگرامی وبلاگ ما با به روز ترین وجدیدترین دلنوشته ها 


@harfedel_96



آن ها چفیه داشتند…

من چادر دارم!!!

آنان چفیه می بستند تا بسیجی وار بجنگند…

من چادر می پوشم تا زهرایی زندگی کنم…

آنان چفیه را خیس می کردند تا نَفَس هایشان آلوده ی شیمیایی نشود…

من چادر می پوشم تا از نفَس های آلوده دور بمانم…


آنان موقع نماز شب با چفیه صورت خود را می پوشاندند تا شناسایی نشوند…

من چادر می پوشم تا از نگاه های حرام پوشیده باشم…


آنان با چفیه زخم هایشان را می بستند …

من وقتی چادر ی می بینم یاد زخم پهلوی مادرم می افتم…

آنان سرخی خونشان را به سیاهی چادرم امانت داده اند…

من چادرسیاهم را محکم می پوشم تا امانتدار خوبی برای آنان باشم…

آهسته بیا....
چیزی هم ننویس....
نظر هم نگذار...
همان که بخوانی بس است،...

خوش امدی...






موضوع: حرف دل، حجاب،
برچسب ها: حجاب، دخترای چادری، چادر زیبا، حیا، چفیه، چادر، شهید،
[ چهارشنبه 6 اسفند 1393 ] [ 08:07 ب.ظ ] [ ..... ]

عشق چیست؟

[ شنبه 17 مرداد 1394 ] [ 10:45 ق.ظ ] [ ..... ]

خوبه که بدونید....

[ چهارشنبه 14 مرداد 1394 ] [ 09:13 ق.ظ ] [ ..... ]

مد.....

افسران - موندم فردا فرزندان این نسل ، مادراشون رو اسوه پاکی و پدرشون رو مظهر مردانگی می دانند...؟!

اسمش شده مـــــــــــد!!!

شلوار لــــــی را برایمان فرستادند،اول زیاد هم بــــد نبود،

بعد شد آفـــــــــت غیرت و حیا

پسرانه اش از بالا کوتاه شـــد و دخترانه اش از پایین

چادر شــد مانتو های بلند،مانتو ها ذره ذره آب رفت،

حالا دیگر باید آن را بلــــــــــوز نامید،

چادر چادری ها هم کم کم تبدیل به شنــــــل شده،

یا آنقــــــدر نازک که

بودنش طعنه ایست به نبودنش

حالا که دیگر شلـــــوار جایش را به ساپـــورت داده،
روسری ها هم که از عقب و جلو آب رفته!

موندم فردا  این  هنوز هم  را اسوه  و
 را مظهر  می دانند ؟!؟!!!






موضوع: ماهواره......، حرف دل،
برچسب ها: مد، ساپورت، حرف دل،
[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 05:04 ب.ظ ] [ ..... ]

بدون شرح

افسران - به خاطر سرما سرش نکردم که به خاطر گرما درش بیارم ...

کوچه های این شهر را عبور میکنم
چیزی تا خانه نمانده است
سر به زیر می روم و
گاهی که شلوغ می شود
راه چادرم را تنگ تر می گیرم
غرق اندیشه ام؛
حتی
لابلای این هیاهوی همیشگی شهر
سایه ی چادرم روی زمین پیش تر از من می رود
وبا چشمانم خیره نگاهش میکنم
لبخند آرامی به لب دارم و
با خودم مرور میکنم..
که من ..
شبیه زهرا (س) شدنم اتفاقی نبود
.
.
این روزا هوا داره رو به گرما میره
اگر کسی بهتون گفت تو این گرما
چادر؟؟حجاب؟؟
بردار بابا مگه مریضی تو این گرما...

یه کلام بگید
به خاطر سرما سرش نکردم
که به خاطر گرما درش بیارم !








موضوع: زنان، حجاب،
برچسب ها: حجاب، سرما، حجاب من، شبیه زهرا(س)،
[ دوشنبه 12 مرداد 1394 ] [ 04:41 ب.ظ ] [ ..... ]

برای رفع خستگی

[ یکشنبه 11 مرداد 1394 ] [ 02:58 ب.ظ ] [ ..... ]

عاشقانه ها

افسران - چـ ــادرمـ

من عاشق چادرم هستم
زمین هم به چادر من التماس دعا دارد
که اینچنین رد قدم هایش را بوسه میزند
خاک میدهد به دستش تا تربت تحویل بگیرد
چادری که خاکی بشود بتکانی اش عطر یاس میدهد
یاسی که به احترامش همه دست به سینه میزنند تا به روضه ارباب روند




موضوع: زنان، متفرقه، حرف دل، حجاب،
برچسب ها: عاشقانه ها، چادر، دوستدار چادر، یاس، من وچادرم همین الان یهویی، به روز ترین وبلاگ،
[ یکشنبه 11 مرداد 1394 ] [ 02:51 ب.ظ ] [ ..... ]

کجایی!!

افسران - شعر بسیار زیبا...توصیه میکنم همه بخوننش

تو کجایی ؟
شده ام باز هوایی
چه شود جمعه ی این هفته بیایی ؟
به جمالت… به جلالت… دل ما را بربایی… 
اللهم عجل الولیک الفرج

و اما
جواب امام زمان:

تو خودت!
مدعی دوستی و مهر شدیدی که به هر شعر جدیدی،
ز هجران و غمم ناله سرایی ، تو کجایی؟
تو که یک عمر سرودی «تو کجایی؟» تو کجایی؟

چه کسی قلب تو را سوی خدای تو کشانده؟
چه کسی در پی هر غصه ی تو اشک چکانده؟
چه خطرها به دعایم ز کنار تو گذر کرد
چه زمان ها که تو غافل شدی و یار به قلب تو نظر کرد...
و تو با چشم و دل بسته فقط گفتی...
تو کجایی!؟ و ای کاش بیایی!
هر زمان خواهش دل با نظر یار یکی بود، تو بودی...
هر زمان بود تفاوت ، تو رفتی ، تو نماندی!
خواهش نفس شده یار و خدایت …
و همین است که تاثیر نبخشند به دعایت …
و به آفاق نبردند صدایت…
و غریب است امامت!
من که هستم ،
تو کجایی؟
تو خودت کاش بیایی
به خودت کاش بیایی...! ا
الهم عجل لولیک الفرج







برچسب ها: خلی تا ثیرگذار، امام زمان،
[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ 04:13 ب.ظ ] [ ..... ]

شعر طنز...لاف های امریکا....

شعر طنز از «قاسم صرافان» درمورد لافهای اخیر آمریکا و تهدید ایران:

نه از شرافتت بگو، 
نه از بزرگی دم بزن
فقط بشین و دنیا رو 
با نقشه هات بهم بزن

نه از ستاره هات بگو 
نه از کبوترای  
فقط بشین  بساز، 
آدم بکش برای صلح

ویتنامو که یادته، 
یا افتضاح فرگوسن
به قول اصفهونیا: 
«بیشین, زیادی جوش نَزِن»

با سربازهای کاغذی 
نمیشه تو آتیش پرید
نمیشه با «یه مشت دلار» 
دلای مردا رو خرید

نمیشه از  گفت 
ولی کبوترا رو کشت
نمیشه پای میز نشست، 
یه خنجرم گرفت تو مشت

به  توی غربتت 
میخندن اینجا مرد و زن
بسه دیگه! بیشتر از این 
تو «بچه مچه حرف نزن»

قصه ی ما کنار تو 
قصه ی آب و آتیشه
وفای تو! «مگه داریم؟» 
فریب ما! «مگه میشه؟»

افسران - لاف توی غربت




موضوع: طنز،
برچسب ها: شعر طنز، لاف های جدید امریکا،
[ جمعه 9 مرداد 1394 ] [ 04:05 ب.ظ ] [ ..... ]

خـــــــدایا...با جازه....

زندگی دیکته می گوید....وبازهم من ...غلط نوشتم!

بذاربشمارم....ادونه غلط !2 تا غلط ! 3 تا غلط ! وامــــــــــــــــــــــــــابازهم غلط....

به گمانم تا آخرعمرهم که بشمارم تمام نمی شود!

نمیدانم صفحه ی دلم فقط پرشده از غلط...

وبازهم درهر سطر صدایی می آمد....نقطه ســـــــــــــــــــــــرخط! .....وبازهم غلط های تازه ی

من...جایم شد آخرکلاس .....اصلا ازهمان اول جایم آخرکلاس بود!

حالا خدایا همه ی این زمینی هایت می گویند :

«کاری برای خودت بکن ،میگویند حسابت باخداست!!!!»

خدایا اجـــــــــازه...من فقط دلم را به خودت خوش کردم ...به خداوندی خودت!

خدایا این بارعاجزانه می گویم....

                                         دیگربه خطا هایم نگاه نکن....به کرمت نگاه کن!

نگاه کن به بخشیدن های بی پایانت...

خدایا اما هزاران بارتوبه کردم....هزاران باربخشیدی!!!! ولی بازهم ندایی می آمد...

                                            هر باراگرتــــــــــــــوبــــــــــه شکستی باز آ!!!

خدایاگمم نکن ...جهانم تاریک است...وتوتنها نور منی.....دستم رامحکم بگیر....نکند رهایش کنی!

خدایا خوب میدانم یک نفردرهمین نزدیکی هاست...وبرایم چیزی به وسعت زندگی گذاشته است...

خدایا اجازه ولی من خیالم راحت است...آرام چشم هایم رامی بندم وخوب میدانم که یک نفربرای

 همه ی نگرانی های من بیداراست...آریــــــــ من بین این همه زیبایی فقط توراباوردارم....

خدایا اینجا زمین است...ساعت ها همه به وقت انسانیت خواب است...به وقت بیداری خواب...

ومن به این فکرمیکنم که دل عجب موجود عجیبی است....ازآنهایی که صد جان دارند....

هزاران بارله میشود،هزاران بارمیشکند،هزاران بارتنها میشود،هزاران داغ برتنش می ماند،

هزاران بارمی سوزد ومی نالد ومی بارد.....وهزاران بارهنوز تورادارد....

ولی بااجازت هنوز هم می تپد....گاهی آرام ،گاهی تند ،گاهی بی صدا وخفه.....ودرآخر با اجازت

              خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاموشـــــــــ

خدایا احساس هایم پیچیده نیست....به وسعت آسمانت ویک بغض که بشکند وببارد....

خدایا حالا درک میکنم وعاشقانه می فهمم که دل عجب موجودی است ...که تو رادارد!!!!!!

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــااینبار بدون گلایه ...اجازه هست؟.....من دارم عاشق زندگانی

میشوم......بانفس هایت.....

ایکاش می توانستم سرم راروش شانه ات بگذارم وبرایت بگویم ازمشروط شدن

سر کلاس زندگی وامید قبول شدنم درکلاس خودت....نمیدانی چه حس شیرینی است امید به

بخششت!!!!

چه حسی شیرینی ست داشتنت وادامه ندادن غلط هایم...

خدایا الان می خواهم باتمام صداهای درونم فریاد برآورم...که...دوستتـــــــــــ دارمــــــــــــــــــــــ





موضوع: حرف دل،
برچسب ها: دلنوشته، حرف دل من باخدا،
[ شنبه 13 تیر 1394 ] [ 10:51 ق.ظ ] [ ..... ]

همین پنج شنبه ها...

[ پنجشنبه 11 تیر 1394 ] [ 06:15 ب.ظ ] [ ..... ]